IranSculpture.ir
تحقیقی - خبری - پژوهشی جامع ترین سایت تخصصی هنر مجسمه سازی ایران
بازگشت مجسمه سازان خارجی
تاکاشی ناراها

تاکاشی ناراها

نویسنده: Peter Lodermeyer
مترجم: تارا حقیقی

چهارچوب‌های استوار
«تاکاشی ناراها» جزو آن دسته از هنرمندانی است که مناسب‌ترین متریال را در رابطه با موضوع کار خود برگزیده و پس از سال‌ها تلاش و تجربه شیوه‌ی هنری خود را بسط و گسترش داده است. او در سال 1930 در میتو (Mito) ژاپن به دنیا آمد و 40 سال بعد برای نخستین بار محو ظرافت و زیبایی سنگ دیاباز سوئدی شد. این سنگ سیاه آتشفشانی الهام‌بخش «نارها» برای خلق فرم‌های تازه شد و او را تبدیل به یکی از خلاق‌ترین مجسمه‌سازان امروز کرد. مدت‌ها قبل، زمانی که او تحصیل خود را در دانشگاه هنر Musashino توکیو به پایان رساند پس از سال‌ها تحمل مشکلات مالی فراوان به عنوان یک تصویرگر به دنبال پاسخ پرسشی می‌گشت که در واقع انگیزه‌ی اصلی او برای خلق آثارش بود. پرسش او این بود که معنای فضا چیست؟ ماهیت فضا و رموز گستره‌های فلسفی، سوالات ضمنی بیشتری در مورد مجسمه برای او ایجاد می‌کرد: چطور می‌توان فضا را نمایان کرد؟ چه مفهومی از فضا را می‌توان در مجسمه آشکار کرد؟ ماده و فضا چگونه بهترین هماهنگی را با یکدیگر پیدا می‌کنند؟ چطور پیوند میان فضا و زمان بر روی مفهوم یک اثر هنری تأثیر می‌گذارد؟

در اواخر دهه‌ی 1960 و اوایل دهه‌ی 70، «ناراها» با آثاری آوانگارد و با دیدی نو وارد عرصه‌ی هنر شد. جنبش هنری تأثیر زیادی بر او گذاشت و این تأثیر هم‌زمان بود با گروه مورد علاقه‌ی او «مونوـ ها» نه‌تنها شبیه به Arte Povera ایتالیایی بود بلکه به هنر مینی‌مال و هنر Anti-Form (ضد فرم) آمریکا نیز شباهت داشت. در آثار گروه «مونو ـ ها» نشانه‌هایی از عناصر سنتی و بومی تفکر آسیایی دیده می‌شود. با وجود این که «باراها» هیچ‌گاه به شخصه تعلقی به گروه «مونوـ ها» نداشت؛ شروع کار او به عنوان یک هنرمند ارتباط زیادی با این جنبش دارد. او روابط شخصی زیادی با اعضای مهم گروه به خصوص Lee Ufang (تئوریسین و رهبر کُره‌ای گروه) داشت. «ناراها» نیز مانند بقیه افراد گروه، اثر معروف Nobuo Sekine به نام Phase Earth را نخستین جرقه‌های آفرینش آثار جدید هنری می‌دانست. این اثر Sekine نخستین‌بار در سال 1968 به صورت یک اینستالیشن (چیدمان) در بی‌ینال Kobe به نمایش درآمد. این اثر از چوب و زمین و یک استوانه‌ی عظیم تشکیل شده که در کنار یک حفره در زمین قرار گرفته است. فضای خالی حفره دقیقاً مساوی با اندازه‌ی استوانه است. با این که در ابتدا «ناراها» بیشتر تحت‌تأثیر متریال به کار رفته در این اثر بود تا معنای فرمی آن؛ این چیدمان شگفت‌انگیز از تقابل میان فضای پُر و خالی تأثیر همیشگی بر آثار او گذاشت. «ناراها» بررسی‌های فراوانی بر روی مفاهیم و معانی تازه و نو انجام داد و فرم اشکال سه‌بعدی را بارها تجزیه و تحلیل کرد. او در این میان مواد و متریال ناپایدار و نابودشدنی را نیز امتحان کرد؛ زیرا معتقد بود این مواد به او اجازه می‌دهد که تغییرات و روابط میان ماده و فضا، فضا و فرم را هر چه بهتر نشان دهد. به طور مثال او چیدمانی از قطعات یخ را به وجود آورد که در طول مدت نمایشگاه کم‌کم آب می‌شدند.
یکی دیگر از مواد مورد استفاده‌ی او نفتالین بود. او در یکی از نمایشگاه‌هایش باریکه‌های طویلی از فلز را میان دیوارهای گالری و قطعات عظیم نفتالین که بوی تندی داشت، قرار داد. به دلیل این‌که نفتالین رفته رفته از بین می‌رود. کل چیدمان در طول مدت نمایش اثر، خود به خود تخریب شد. این ایده‌ی ناراها که دعوت‌نامه‌های نمایشگاهش را در نفتالین با بوی نامطبوع بخیساند یکی از جدیدترین و تازه‌ترین حرکات هنری بود که در دهه‌ی 1970 رواج پیدا کرد. آثار آوانگارد «ناراها» با متریال‌های غیرمعمول؛ همچون اینستالیشن‌های عظیمی از شیشه‌های مواج آکرلیک توانست جوایز زیادی را از بنیاد هنری توکیو کسب کند. اما خود او همچنان از تمام این روش‌های نمایش تقابل فضا و ماده ناخشنود بود و در پی روشی می‌گشت که فضا را به وسیله‌ی خود متریال نمایان کند. برای رسیدن به این هدف یک چهارچوب مستحکم موردنیاز بود تا با کمک آن تضاد میان استحکام ماده و فضای خالی را در یک اثر هنری نشان دهد. سفرهای طولانی «ناراها» در آغاز دهه‌ی 70 او را به این هدف نزدیک‌تر کرد. «تاراها» در طول مدتی که در هند اقامت داشت، اصول فلسفه‌ی آسیا، به خصوص مفهوم Mandalast بودایی را آموخت. در سفر به اروپا به خصوص آلمان و فرانسه، مواجهه‌ی هنر غربی و تاریخ هنر؛ یک مسئله‌ی مهم برای او بود. اما مهم‌‌ترین تجربه‌ی او آشنا شدن با ماده‌ای بود که جذبه‌اش دنیای مجسمه‌سازی «ناراها» را به طور کلی تغییر داد.
اتفاق مهم زندگی «ناراها» به عنوان یک هنرمند، مدت کوتاهی پس از نشستی که در Hagghult جنوب سوئد در سال 1973 انجام داد، به وقوع پیوست. او، دیاباز؛ یک سنگ سخت آتشفشانی بازالتی را تحت نام تجاری «گرانیت سیاه» کشف کرد. در Hagghult این سنگ سال‌ها بود که از یک معدن با طول 900 متر و عمق 75 متر استخراج می‌شد. دیاباز از ابتدا مورد استفاده‌ی مجسمه‌سازان نبود زیرا برخلاف سنگ مرمر به دلیل سختی زیاد، کار بر روی آن مشکل بود و نشان دادن همه‌ی جزییات بر روی آن ممکن نبود. اما به عقیده‌ی «ناراها» این ماده نه‌تنها وسیله‌ای برای نشان دادن فرم‌های هنری بود بلکه چیزی بود که با آن می‌توانست عقاید و اصول فلسفی خود را نیز بیان کند. «ناراها» معتقد بود نشان دادن تضاد و تقارن اهمیت زیادی دارد و فهمید که دیاباز ماده‌ای است با قابلیت‌های متناقض بسیار. هنگامی که این سنگ از صخره جدا می‌شود، ظاهری خشن و ناخالص دارد و به طور معمول خاکستری رنگ است. اما پس از برش و صیقل دادن تبدیل به یک آینه‌ی سیاه اعجاب‌آور می‌شود؛ یک سطح تیره‌ی زیبا و ژرف.
«ناراها» در آثار فراوانی که در سال‌های 1970 و دهه‌ی 80 خلق کرد، سنگ‌های طبیعی با فرم‌های خام را به کار برد. این سنگ‌ها را در بعضی قسمت‌ها برش و صیقل داد و فرم‌های سیاه و ساده‌ای همچون هرم، دایره، مکعب و استوانه به وجود آورد. گاهی نیز حلقه‌ها و چهارچوب‌هایی از سنگ‌های خشن خلق کرد. در این میان ساختارهایی به وجود آمد با فرم‌های متضاد و جالب توجه؛ به طوری که مشکل می‌توان فهمید که این آثار از یک تخته سنگ واحد ایجاد شده‌اند. «تاراها» همواره سعی داشت با کمک مواد و متریال مناسب به مجسمه‌های خود روح و شخصیت بدهد و به وسیله‌ی تضادهای مشهود در آثار خود معانی هنرش را نمایان سازد. او نیاز داشت برای آشنایی بیشتر با متریال خود و کشف تمام وجوه آن به معدن سنگ آن نزدیک شود. همین مسئله باعث شد در سال 1975 به سوئد برود و هنزو هم مدت زیادی از سال را در سوئد به سر می‌برد. او متوجه شد به دلیل وجود ترک‌های بسیار در این سنگ تنها 3% سنگ‌های معدن را می‌توان به صورت تخته‌سنگ‌های بزرگ درآورد. او در این معدن سنگ‌های طبیعی مشابه دیاباز پیدا کرد. آموخته‌های حاصل از این معدن تأثیرات زیادی برروی «ناراها» گذاشت. او توانست به موفقیت‌های زیادی در زمینه‌ی توازن و تعادل میان فرم‌های مثبت و منفی دست یابد و این فرم‌ها را با موتیف‌های آسیای باستان درآمیزد؛ این مسئله‌ای بود که مدت‌ها فکر «ناراها» را به خود مشغول کرده بود. می‌توان گفت پس از آن زمان بود که بسیاری از آثار او نام «مجسمه‌های ماندالا» را به خود گرفت.
کلمه‌ی ماندالا در اصل یک واژه‌ی سانسکریت است به معنای دایره یا چرخ. مجسمه‌های «ناراها» تأثیرات زیادی از تفکرات بودایی و اصول ساختاری آن گرفته است. ماندالا در واقع یک اساس فلسفی مشابهی را میان بوداییسم؛ Confucianism و تاتوئیسم نشان می‌دهد و این اساس، همان معنای یکپارچگی متقارن میان دو عالم است. در ین حال که ماندالا اصول واحدی را در هستی، از ساختار کیهانی گرفته تا کوچک‌ترین جزئیات دنیای بدن انسان، ارائه می‌دهد؛ «ناراها اعتقاد دارد که اصول جهان‌شمولی که در ساختار دینامیکی خود فضا وجود دارد. از معدن سنگ با تقابل میان سنگ‌های عظیم و توده‌های خرد شده گرفته تا رگه سنگ‌هایی با ساختارهای بسیار ظریف. تمام این پروسه‌های شکل‌گیری فرم گویی از قبل هماهنگ شده‌اند، چه به صورت طبیعی و چه به وسیله‌ی انسان. این اصول، میان فضا و ماده، فرم‌های مثبت و منفی و یین و یانگ نیز وجود دارد. این گفته‌ی «ناراها» که «سنگ یا فضا پُر شده است» اصول اساسی ادراک هنری «ناراها» از متریال آوانگارد تا مجسمه‌سازی با سنگ، گامی خطیر باشد. ابتدا به نظر می‌رسید مینی‌مالیست‌ها، پست‌مینی‌مالیست‌ها و مجسمه‌سازان هنر مفهومی دهه‌های 60 و 70 که از آمریکا برخواسته بودند و تأثیرات زیادی بر اروپا داشتند، به خوبی نمی‌توانند با سنگ کار کنند. به علاوه گسترش تئوری هنرهای سه‌بعدی که تأثیرات زیادی از Joseph Beuys گرفته بود در یک مسیر کاملاً متفاوت قرار داشت.
تنها مجسمه‌ساز معروف آن جنبش که بر روی سنگ نیز کار می‌کرد، هنرمندی آلمانی به نام Ulrich Ruchriem بود. در این میان می‌توان شباهت‌های زیادی بین «ناراها» و Ruchriem در چگونگی برخورد آن‌ها با متریال پیدا کرد. تکنیک‌های اصولی کار برروی سنگ همچون برش و صیقل دادن توسط هر دو هنرمند روش‌های شخصی است و هر دوی آن‌ها می‌خواهند این تکنیک‌ها بر روی کار دیده شود و سعی در رفع و پنهان‌کردن آن‌ها ندارند. اما با توجه به همه‌ی این شباهت‌ها تفاوت‌های کلی و اساسی در اصول هنری آن دو دیده می‌شود. Ruchriem تنها به این دلیل سنگ‌ها را برش می‌دهد که بعداً دوباره آن‌ها را کنار یکدیگر بچیند. هدف اصلی او نشان دادن قدرت ماده و سنگینی و عظمت سنگ است؛ چه به صورت بصری و چه فیزیکی. اما سنگ به عقیده‌ی «ناراها» تنها وسیله‌ای است که با آن می‌تواند فضا را نشان دهد. او سنگ‌ها را قطعه‌قطعه می‌کند تا فضای منفی و فضای خالی ذاتی آن را نشان دهد. چیزی که مورد علاقه‌ی او است فاصله‌ها و فضای خالی است تا به کمک آن‌ها تقابل و تضاد میان ماده و فضا را نشان دهد. از دهه‌ی 1990 آثار «ناراها» شکل دیگری به خود گرفت در این آثار شکل‌گیری کار به عهده‌ی پس‌زمینه‌ی آن واگذار شد. «ناراها» بیشتر و بیشتر درگیر مراحل برش، شکاف دادن و دوباره چیدن سنگ شد. همچنین سنگ‌هایی با گونه‌های مختلف را در آثار خود به کار گرفت. مثلاً کوارتزیت خاکستری و سبز یا گرانیت قرمز را به همراه دیاباز استفاده کرد. همچنین علاوه بر تخته‌سنگ‌های عظیم معدنی، سنگ‌هایی با فرم‌های مختلف و تغییریافته به دلایل شیمیایی و فرسایشی را پیدا کرد. یک مثال خوب درباره‌ی این یافته‌ی جدید «مجسمه‌ی ماندالا سال 1996» است. بلندی این اثر 7 متر بوده و مرتفع‌ترین اثر اوست. خود «ناراها» می‌گوید؛ «این مجسمه با 8 سنگ گرانیت خاکستری، سمبول دیدگاه هنری اوست. وجود این فضای خالی در میان اثر، فقدان سنگ در میان صخره را تداعی می‌کند به طوری که به صورت فیزیکی می‌توان نبود سنگ را درک کرد. در واقع این فاصله، حضور سنگ را بیشتر نمایان می‌کند. این شکاف پنجره مانند با ایجاد فضای خالی، پارادوکسی میان سبکی و رهایی و سنگینی و ماده به وجود آورده است. نکته‌ی جالب توجه در مورد این مجسمه که در پارکی در نزدیکی French City واقع در Clemont Ferrand قرار دارد، استفاده از چندین سنگ مختلف در یک زمان است. زیرا به طور معمول «ناراها» از یک نوع سنگ در کارهای خود استفاده می‌کند. او ترجیح می‌دهد به جای عبارت مجسمه، چیدمان سنگ را در مورد آثار خود به کار برد. در واقع هدف اصلی او آشکار کردن معنای ذاتی و درونی سنگ و ساختار فضایی آن است. یکی از نمونه‌های بارز این عقیده اثر عظیم او «مجسمه‌ی ماندالا سال 1992» است. این مجسمه 5/5 متر ارتفاع دارد و از 32 قطعه سنگ گرانیت سوئدی تشکیل شده است. در واقع انگیزه‌ی اصلی ساخت این مجسمه همکاری «ناراها» با Max Bill، هنرمند سوئدی بود. «مجسمه‌ی ماندالا» شاید بیشترین فاصله را با دیدگاه هنری Bill داشته باشد.
به نظر این هنرمند سوییسی رسیدن به یک ساختار زمینی به طور کلی زاییده‌ی ذهن انسان است. اندازه‌گیری‌ها و عقل‌گرایی موجب می‌شود، متریال حالتی آبستره پیدا کند. این متریال می‌تواند رنگ در نقاشی، فلز یا سنگ در مجسمه‌سازی باشد. اما به عقیداه ناراها عناصر ساختاری و ساختمانی بخشی از شخصیت درونی و طبیعت سنگ است و جزیی از ساختمان معدنی آن می‌باشد. در فلسفه‌ی باستانی آسیا تفکر انسان جدا از قوانین طبیعت نیست. خطوط مستقیم سنگ‌های گرانیت را نمی‌توان با اره‌ی سنگی شکل داد. بلکه تنها می‌توان با گووه‌های سنگین و قدرتمند و چکش این کار را کرد. ساختار همگن سنگ گرانیت که امکان برش‌های ظریف را می‌دهد اساس ظاهر طبیعی اثر است. به نظر «ناراها»، «ساختار» چیزی است که در ذات سنگ وجود دارد و انسان تنها می‌تواند با برش دادن، آن را نشان دهد. با جدا کردن بخش‌های میانی سنگ و کناره‌های آن یک فرم ساده‌ی مکرر خلق می‌شود که میان تخته سنگ را می‌گشاید و یک اصل ساده و در عین حال بسیار موثر از دیدگاه هنری «ناراها» را پدید می‌آورد.
در مجسمه‌ها و چیدمان‌های «ناراها» مفاهیم فلسفه‌ی آسیایی و مجسمه‌های سنگی سنتی روابط مشترک و واحدی دارند. با کمک هارمونی زاییده‌ی این مفاهیم، هنرمند آثار خود را خلق می‌کند. آثاری که علاوه بر مجسمه‌ها و چیدمان‌های سنگی شامل سرامیک، طراحی و کارهای کاغذی نیز می‌شوند. در 25 می‌2005، «ناراها» هفتاد و پنجمین سال تولد خود را جشن گرفت. گالری De Rijk در The Hague هلند، گزیده‌ای از آثار او را به صورت نمایشگاهی انفرادی در بهار گذشته به نمایش گذاشت و آثار او در بهار 2006 نیز به نمایش در خواهد آمد. آوریل گذشته موزه‌ی Ludwing در Koblenz آلمان یکی از عظیم‌ترین مجسمه‌های «ناراها» را در باغ موزه به نام «مجسمه‌های شخصی» به نمایش گذاشت. آثار او سال 2006 در گالری‌های لیختن‌اشتاین و آلمان به‌نمایش درخواهدآمد. همچنین آثارش در سومین سه سالانه‌ی مجسمه در Bad Ragaz سوییس نیز نمایش داده خواهد شد.
منبع:
Sculpture November 2005


فراخوان جشنواره های داخلی
فراخوان جشنواره های خارجی
100 سال مجسمه سازی نوین جهان
جشنواره های بین المللی
مقالاتی پیرامون هنر و زیبایی شناسی
معرفی کتاب
مقاله شناسی
پایان نامه های مجسمه سازی

اخبار انگلیسی
مقالات انگلیسی


درباره ما
تماس با ما
info@iransculpture.ir
IranSculpture@yahoo.com